تبلیغات
امـانت نـیـوز - رنج نامه دکتر مجتهد زاده - بخش هفتم
 
امـانت نـیـوز
سایت خبری و اطلاع رسانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : غلامرضا خاکپور
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما آقای روحانی در تحقق دولت اعتدال موفق خواهد بود؟





برچسبها
این مطلبی نیست که از سوی نویسنده این یاد داشت، پیروز مجتهدزاده، عنوان شده باشد: این مطلب را کسانی از همکاران ما در جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک به نشانه انزجار از بیانات آقای دکتر حافظ نیا به هنگام اثبات غیر ماهرانه بزرگی های علمی تخیلی خود در مجلس بزرگداشتی که همدست وی، سردار صفوی در تاریخ 28 فروردین 1392برای نوچه خود تدارک دید، عنوان کرده و آن جلسه یاد شده را ترک نمودند.
ضمیمه یکم:                         مراحل تدریجی استخدام و اخراجم
پیش از ورود به بحث اصلی ضروری می دانم توضیح دهم که در سال 1376بنا بر پیشنهاد شادروان دکتر گنجی که بر اساس انگیزه های خود در تلاش بود تا نظام آموزش عالی کشور از تخصص این شاگردش (مجتهدزاده) که ایشان او را "دارنده موفقیت های علمی والا" می شناخت، بهرمند سازد. به این دلیل ایشان، بدون اطلاع من با مسولان مربوط در نظام دانشگاهی ایران تماس می گرفت، ازجمله این که شادروان دکتر شکوئی و آقای دکتر حافظ نیا مدعی بوده و هستند که شادروان دکتر گنجی با آنها برای استخدام من تماس داشته است.
در سال 1376 بود که شادروان دکتر شکویی جلسه ای را با من ترتیب داد و در نتیجه بحث آن جلسه با رئیس وقت دانشگاه قرار گذاشت که با هر دوی ما دیداری داشته باشد. در دیدار با رئیس وقت دانشگاه (دکتر تسنیمی) شادروان دکتر شکوئی از من خواست تا درخواستی را برای استخدام در آن دانشگاه امضا کنم. عدم آشنایی من با شیوه درخواست نوشتن ایشان را واداشت تا در اتاق انتظار رئیس دانشگاه متنی را برایم دیکته نماید. بحث ها در آن دیدار عمومی و پراکنده بود چون احساس کردم آقای رئیس (از فعالان گروه طرفداران خاتمی) علاقه ای به این کار ندارد. بعدها متوجه شدم که آقای صادق خرازی، معاون وقت وزارت خارجه، که توسط علی انصاری در لندن سخت سرگرم خربکاری علیه من بود، خرابکاری در کارهای مرا در داخل کشور نیز توسعه داده است.
در کوران تلاش برای اخراج من از تربیت مدرس بر من ثابت شد که وی شایعات پرداخت شده خود و علی انصاری را از مسند معاونت آموزشی وزارت خارجه و شاید به وسیله همین آقای دکتر حافظ نیا به محیط استخدامی من در تربیت مدرس القاء کرد، از جمله این که من "بازنشسته" دانشگاه لندن هستم و این مورد را در کار استخدام دانشگاهیم در ایران پنهان می کنم. شک من به دکتر حافظ نیا در این زمینه از آنجا ریشه می گیرد که وی در پرخاشگری اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 به من این شایعه پلید را تکرار کرد. به هر حال به این ترتیب بود که تلاش شادروانان گنجی و شکوئی برای استخدام من در دانشگاه تربیت مدرس متوقف شد و پرونده تقاضای یاد شده بسته و بایگانی گردید.
در دیدار فرورردین ماه 1390 آقای دکتر رنجبر، رئیس کنونی دانشگاه تربیت مدرس با من، ایشان از من پرسید : آیا من بازنشسته دانشگاه لندن بوده یا هستم؟ من که روحم خبر از زمینه های این پرسش ناگهانی و خارج از موضوع نداشت، دانستم توطئه ای خرابکارانه در پشت سر این پرسش نهفته است. لذا توضیح دادم که "من هیچ گاه در زندگی در استخدام کسی یا موسسه ای نبوده ام که به درجه بازنشستگی نایل شوم. خدمت من در دانشگاه لندن همانند وضع کنونیم در دانشگاه شما قراردادی یا "پیمانی" بوده است. وانگهی شما بجای پرسش چنین مطلبی از من، این اختیار را دارید که از طریق اداره روابط بین الملل دانشگاه موضوع را از دانشگاه لندن بپرسید".
--------
در اینجا نخست باید اشاره کنم در حالی که من تا این لحظه (اواخر سال تحصیلی 1391) به همه مفاد تفاهم و توافق های یاد شده با دانشگاه تربیت مدرس وفادار بوده و تتمه وظایفم را با دقت فراوان انجام داده ام، دانشگاه یاد شده به تحریک عوامل داخلی و خارجی مورد اشاره در بالا تقریبا در همه موارد قول و قرار های تایید شده خود را زیر پا گذارد، و من در اینجا ضرور می دانم شرح تلاش دانشگاه تربیت مدرس در پایان دادن به استخدامم بر اساس تمهیدات غیر قانونی را که به صورت شکایت نامه ای به مراجع قانونی تنظیم کرده و هرگز مورد توجه آن مراجع قرار نگرفته است، عرضه کنم:
1-    علیرغم قول و قرارها، به جای استخدام در سطح استادی تمام، در سال 1380 در سطح "دانشیاری پایه 15" استخدام شدم با احتساب پانزده سال خدمات علمیم در دانشگاه لندن. این مفهوم از نامه شماره 12296/3 مورخ 8/4/ 1383 دبیر هیات ممیزه دانشگاه و تایید انتقال وضعیت من از دانشگاه لندن مفاد است.
2-    پس از یک سال (1381) پایه و رتبه استخدامی من بدون هیچ توضیح و ارائه دلیلی به "استادیاری پایه 1" تنزل داده شد. یعنی استخدام در آن دانشگاه به عنوان فردی تازه فارغ التحصیل و تازه وارد شده به عالم آکادمیک.
3-    در سال 1383 پس از آزمون های مربوطه اعلام شد که به رتبه دانشیاری پایه 1 ارتقاء پیدا کردم که اولا خود این اقدام گویای محاسبه حضور کاری تمام وقت من (برای دو ماه فشرده در هر ترم)، بوده است: دوم این که سوابق این آزمون در هیچ سندی منعکس نیست و این خود گویای آن است که دانشگاه فقط مرتبه دانشیاری منتقل شده من از دانشگاه لندن را مورد تایید مجدد قرارداد. سوم اینکه با همین اقدام 15 پایه تصویب شده قانونی من که در وزارت علوم نیز به ثبت رسیده بود، بدون هیچ توضیح و دلیلی از من ربوده شد.
4-    در مورخ 18/6/ 1386 ریاست دانشکده علوم انسانی طی نامه ای رسمی به دبیر هیات ممیزه دانشگاه رسما تقاضای رسیدگی به پروند ارتقاء من از دانشیاری به استادی تمام بر اساس تصویت کمیته ارتقاء دانشکده مورخ 14/6/1386 به هیات ممیزه ارسال کرد. ولی این پرونده به دانشکده علوم انسانی عودت داده شد و دبیر هیات ممیزه در نامه شماره 66020/3 مورخ 24/10/1386 علت این اقدام را ناشی از عدم حضور تمام وقت من در سال های بین 1381 تا 1376 اعلام کرد. در این نامه آمده است که مدت زمان پنج سال مورد نیاز برای ارتقاء نامبرده تکمیل نشده است. لاجرم به من گفته شد که پرونده ارتقای من باید پس از ده سال به جریان افتد. مفاد این سند به آگاهیم رسانده شد ولی از دادن خود این سند خود داری گردید.
5-    این استدلال هیات ممیزه دانشگاه تربیت مدرس در عودت دادن پرونده ارتقاء من با حقیقت حق مطابقت ندارد چنانکه احکام استخدام پیمانی من همه ساله بر تمام وقت بودن کارم تاکید دارند.
6-    از آنجا که دانشگاه در تمامی مدت زمانبندی توافق شده در زمینه حضور تمام وقت من برای ارتقاء قانونی رتبه ام به استادی تمام مورد تردید می دانست، طی مکاتبات سال 1385 رسما به دانشگاه این مدت را به سه ماه در هر ترم گسترش دادم. و در سال 1389 طی نامه رسمی دیگری به ریاست دانشکده و دانشگاه مدت اقامت برای تدریس تمام وقت را به چهار ماه در هر ترم افزایش دادم. در حالی که من همه این تغییرات برای حضور تمام وقت به تعبیر جدید اولیای دانشگاه را عملی ساختم، اولیای دانشگاه نسبت به همه این نامه ها و پیشنهادات بی اعتنایی کردند.
7-    در خرداد ماه 1387 گروه جغرافیای دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس تقاضای تبدیل وضعیت استخدامی من از پیمانی به رسمی آزمایشی را به دانشگاه ابلاغ کرد. در پاسخ به این تقاضای قانونی و پیش بینی شده در قول و قرارهای اولیه، هیات گزینش استاد دانشگاه در نامه مورخ 2/5/1385 با طرح همان دلایل خلاف واقع مورد دستاویز دبیر هیات ممیزه این تقاضای رسمی را رد کرد. دو سال بعد از آن نیز هیات گزینش استاد طی نامه مورخ 6/5/1387 به ریاست دانشگاه سه دلیل برای رد تقاضلی تبدیل وضعیت من آورد که خلاف واقع بود به دلایل زیر:
-           اولا من هیچ تقاضایی برای استخدام در دانشگاه تربیت مدرس در سال 1376 یا هر زمان دیگری نداده بودم که به پرونده استخدامی من از سال 1380 ارتباط داشته باشد، بلکه به تصدیق اسناد موجود، در سال 1380 به صورت همطرازی وضعیتم در دانشگاه لندن به دانشگاه تربیت مدرس انتقال یافتم و این وضع شامل مقررات بازنشستگی با محاسبه سال های استخدامیم در تربیت مدرس نمی شود.
-          نحوه همکاری من با دانشگاه تربیت مدرس به تایید اسناد موجود از ابتدا تا انتها تمام وقت بوده است.
-          بالاتر از 63 سال بودن سنم در آن هنگام نمی توانست "سن بازنشسگی" برای استاد انتقال یافته از دانشگاه لندن در نظر گرفته شود. 
8-    در آذر ماه 1389 از دوایر مربوطه دانشگاه طی نامه مورخ 18/8/1389 به من تفهیم شد که دانشگاه تصمیم گرفته است که از تاریخ 13/11/1389 و بعد تا پایان سال 1389 به استخدام قراردادی من در آن دانشگاه خاتمه دهد. ظاهرا این تصمیم ناشی از اصرار ریاست دانشگاه در عدم حضور تمام وقتم بوده است. این تصمیم در شرایطی اتخاذ شد که  گروه جغرافیای دانشگاه تربیت مدرس در جلسه مورخ 6 آذر همان سال 1389 تمام وقت بودن حضور من در دانشگاه را تایید و کتبا به دانشکده علوم انسانی ابلاغ نمود و تقاضای تمدید قرار دادم را کرده بود.
9-      در فروردین ماه 1390 ریاست دانشگاه تربیت مدرس مرا دعوت به حضور در جلسه دیدار با خود نمود و در آن جلسه ضمن عذرخواهی از «سوء تفاهم» پیش آمده از من خواست تا حضور تمام وقت خود را برای ایشان مسجل سازم. در پاسخ این خواسته بگونه شفاهی و کتبی توضیح دادم:
1- هشت ماه در سال را که شامل دو نیمسال درسی است در دانشگاه حاضر هستم
2- ماه مرداد هر سال را مانند دیگر همکارانم در تعطیلات سالانه خواهم بود
3-  ماه شهریور را با استفاده از مرخصی سالانه یا مرخصی استعلاجی صرف معاینات و معالجات سالانه ام به دلیل ابتلا به بیماری مضمن دیابت تحت نظر بیمارستان و پزشکان معالجم در لندن خواهم بود.
4-  تعطیلات میان ترم و نوروزی را هم مانند همه همکاران در تعطیلات خواهم بود.
این برنامه زمانبندی حضور و یا تعطیلات و مرخصی و غیره مورد قبول ریاست دانشگاه قرار گرفت و مقرر گردید که تاییدیه های پزشکی مربوطه تهیه و تقدیم دانشگاه شود که فرصت این کار پیش نیامد. علاوه بر آن، در نتیجه قبول این برنامه زمانبندی حضور تمام وقت من بود رئیس دانشگاه ، برای اولین بار در ده سال استختدامم دستور داد تا حقوق و مزایای تمام وقت بودنم از فروردین 1390 رسما محاسبه شود و از همان هنگام حقوق کامل موظفی تمام وقت (دوازده ماهه) به حسابم واریز شد. گزارش های پزشکی مورد نظر نیز آماده و اعلام شد و در تاریخ 29 تیر 1390 قرارداد استخدامی جدید با احتساب تمام وقت از اول تا آخر سال یاد شده به من ابلاغ گردید. با امضای این قرارداد بدیهی است که دانشگاه عملا ثابت کرد که دلیلی واقعی و قانونی برای توقف قرارداد استخدامیم در نوبت دوم (1390) را نداشته است. تنها دلیلی که در رابطه با تصمیم دانشگاه در توقف قرارداد استخدامی من در زمستان 1390به صورت شفاهی برایم بر شمرده شد این بود که در پایان نیمسال تحصیلی اول سال تحصیلی 1391-1390 که مطابق قول و قرار حضور زمانبندی شده، برای معالجات پزشکی با استفاده از تعطیلات میان ترم به لندن رفتم، اقای دکتر حافظ نیا یکی از مقامات دانشکده علوم انسانی آن دانشگاه را وادار کرد در موضع "خبر چینی» به منظور خرابکای "غیبت؟" مرا به اولیای دانشگاه تربیت مدرس  گزارش دهد. همین گزارش ظاهرا دست آویز توقف مجدد قرارداد استخدامیم بود.
10- در مورخ 12/11/1390 دانشگاه تربیت مدرس مجددا و بدون ارائه هیچ دلیلی، طی یاد داشت شماره 97916/11 عدم تمدید قرارداد استخدام پیمانیم از آغاز سال 1391 را اعلام نمود. 
11-          شایان دقت حقوقی فراوان است که وقتی ریاست دانشگاهی چند ماه پس از دستور اخراج عضو هیات علمی، آن تصمیم را برگردانده و اقدام به اخراج را کاری "نادرست" و ناشی از "سوء تفاهم" بخواند، در حقیقت اخراج مجدد به همان دلایل اولیه را خلاف همه اصول اخلاقی و خلاف همه مقررات قانونی اعلام کرده است.
12-    اواخر سال 1390، مدیریت امور اداری دانشگاه تربیت مدرس در تاریخ 7/12/1390 که هنوز استخدام پیمانی من نافذ بود بر اساس گزارش کار کرد و حقوق پرداختی برای سال های 14/8/82 - 14/9/83 و 14/4/86 – 14/12/87 و 3/1/90 دادن پنج پایه برای ده سال را پیشنهاد داد. ریاست دفتر امور هیات علمی دانشگاه نه تنها رسیدگی به آن پرونده را تا چند ماه بعد از 1391 به تعویق انداخت، بلکه پنج پایه تصویب شده امور اداری دانشگاه بر اساس کار کرد و حقوق پرداختی را بدن هیچ دلیلی رد کرد و پرونده ارتقاء مرا  که شرط فاصله زمانی تحمیلی ده سال را نیز طی کرده بود و به دستور ریاست دانشگاه به جریان افتاده بود، بدون ارائه هیچ گونه دلیلی در اداره امور هیات علمی دانشگاه متوقف نمود.
13-  دست کم در دو نوبت، 22 اسفند 1390 و  17 آبان 1391 طی نامه های رسمی از ریاست دانشگاه تقاضا کردم حال که ایشان مصمم هستند به هر دلیلی که شده از ادامه عضویتم در هیات علمی آن دانشگاه جلوگیری کند، حد اقل توجه نماید که در خلال یازده سال خدمتم به آن دانشگاه، یازده سال مالیات و حق بیمه بازنشستگی پرداخت کرده ام و وجدان دینی و اداری علی الاصول باید حکم کند که تقاضای بازنشستگی من مورد توجه قرار گیرد و مقرر گردد که به ازای سال های خدمتم به درجه بازنشستگی نایل شوم، ولی متاسفانه با بی اعتنایی به این تقاضا، "ظلم مضاعف" نسبت به من، به ظلم به توان 3 (توقف پرونده ارتقاء، توقف تقاضای بازنشستگی و تعلیق قرارداد استخدامی) تبدیل شد.
 
  ضمیمه دوم:     پاسخی به هرزه  درایی های مورخ 28 اردیبهشت 1392 دکتر محمد رضا حافظ نیا 
 
آقای دکتر حافظ نیا: شما خیلی کوشیدید و آویزان هر وسیله بی مقداری شدید
ولی هرگز نتوانسته و نخواهید توانست مجتهدزاده شوید....
 
این مطلبی نیست که از سوی نویسنده این یاد داشت، پیروز مجتهدزاده، عنوان شده باشد: این مطلب را کسانی از همکاران ما در جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک به نشانه انزجار از بیانات آقای دکتر حافظ نیا به هنگام اثبات غیر ماهرانه بزرگی های علمی تخیلی خود در مجلس بزرگداشتی که همدست وی، سردار صفوی در تاریخ 28 فروردین 1392برای نوچه خود تدارک دید، عنوان کرده و آن جلسه یاد شده را ترک نمودند.
آقای دکتر حافظ نیا به هنگام آغاز سخن در آن جلسه اقرار کرد: من نه مجتهدزاده هستم و نه خانزاده: من همان روستا زاده ام که.... کنایه به آن قسمت از شرح حال من  که در اشاره به سوابق تعلیم و ترتبیت خانوادگی و دانشگاهی خود گفته ام: "من از خانواده ای نیمه دینی و نیمه خان منشی هستم که بیش از 40 سال از عمر دانشگاهی خود را در دموکراسی ها گذرانده ام". ایشان در تاریخ 26 فروردین 1392 نامه ای شگفت آور را به آدرس ای میلی من ارسال کرد آکنده از هتاکی در واکنش به انتشار رنج نامه سرگشاده من که گویا شکل مودبانه تری از آن را به امضای حقیقی یا مستعار (درفش کاویانی) به آدرس ای میلی همه جغرافیادانان و جغرافیا خوانان ایرانی که دستیارانش جمع آوری کرده اند، فرستاد.
در این فحش نامه  که آئینه تمام نمای شخصیت علمی – اجتماعی واقعی خود او است، من آدمی کم سواد و عوام فریب قلمداد شده ام که از آن دانشمند برجسته بین المللی استدعای نوشتن کتاب یا مقاله مشترک کردم. وی گویا اصرار دارد ثابت کند که هرگز در نیافته و در نخواهد یافت که آنچه من در رابطه همکاری با او گفته و پیشنهاد می دادم فقط برای ارضای حس ریاست طلبی او بود تا از خرابکاری های مرسوم وی در جلوگیری از تولید و عرضه کارهای علمیم کاسته شود. والا من در عمرم با کسی کتاب یا مقاله مشترک ننوشته ام که وی نفر دوم باشد. او در این هتاکی بی همتا حتی کار را به آنجا رساند که از من دعوت می کند از او آموخته و مانند او دست همدستانش سرداران اخباری و صفوی را ببوسم و پای آن دو سردار تجاوز کار به حق و حقوق مجتهدزاده و دیگران را مانند ایشان بر فرق سرم نهم، باشد که روزی مانند ایشان از این راه به مال و مقامی کریه و نامشروع برسم.
در این فحش نامه که آقای حافظ نیا ظاهرا برای رد اتهام دست داشتن در توطئه اخراج من از دانشگاه تربیت مدرس تهیه کرده است، خود را به اصطلاح عوام "لو" داده و دانسته یا نادانسته دست داشتن در توطئه اخراج من از تربیت مدرس را بگونه تلویحی تایید کرده است. وی نوشت: "در این اواخر،  وقتی (اولیای دانشگاه) از من پرسیدند، گفتم من دکتر مجتهد زاده و رفتار وی را تایید نمیکنم و....". شاید منظور ایشان از اولیای دانشگاه همدستش خانم دبیر هیات ممیزه باشد، در غیر این صورت، اولیای دانشگاهی که خود به من گفته اند که آقای دکتر حافظ نیا دانشکده علوم انسانی را وادار کرده است سفرم به لندن در روزهای واپسین تیرماه 1390 را به عنوان "غیبت" از کار رد نمایند تا بر اساس آن قرارداد استخدامیم لغو شود، دلیلی نداشته و ندارند که در باره وضع استخدامی یک عضو هیات علمی از عضو دیگر پرسش نمایند، جز این که ایشان خود را "لو" می دهد که در باره من و وضع استخدامی من نزد اولیای دانشگاه تربیت مدرس خرابکاری می کرد.
در اینجا برخی موارد قابل تکرار در نامه ایشان مورد بررسی قرا گرفته و سر انجام سه نمونه از انبوه فرا فکنی های غیر ماهرانه ایشان به مداقه کشانده خواهد شد و یازده صفحه دیگر آن را که از جوانمردی و درست کاری نشانی ندارد، نا خوانده رها می کنم. 
در تلاش برای انکار نوشتن مقاله آی اس آی توسط من برای ارتقاء ایشان به سطح استادی تمام، آقای دکتر حافظ نیا با سوء استفاده از اشتباه من در عنوان آن مقاله با مقاله دیگری که اندکی بعد در نشریه آی اس آی جئوجورنال   Geo/Journal نوشته بودم (به نیت آی اس آی دوم برای ایشان، ولی تاخیر چاپ سبب شد تا وی مطلبی از گوشه ای در هندوستان را برای آن منظور تدارک بیند)، می نویسد: "شما که دو تا نام در نوشته های خود را بدرستی ننوشته اید چه توقعی دارید که خوانندگان به درستی و صحت نوشته های شما اعتماد کنند. بهتر است بیشتر دقت کنید". وه که نارسایی مفاهمه تا چه اندازه است که آقای دکتر در نمی یابد که با اصلاح دو اشتباه یاد شده من، صحت خبر تالیف مقاله آی اس آی من به نام وی در فصلنامه Eurasian Geography and Economics را تایید کرده و فرافکنی های عوامانه خود را به نمایش می گذارد. آقای حافظ نیا، این شما هستید که استادان و دانشجویان دانشگاه را عوام و نادان فرض می کنید، نه من).
 در سر آغاز این فحش نامه آمده است: "نه استخدام شما در دانشگاه تربیت مدرس حیرت آور بوده و نه اخراج شما از آن شگفت آور". این بحث آیینه تمام نمای میزان سرعت انتقال فکری ایشان است در فهم مسائل و نوشته ها. اگر ایشان هم مانند بقیه آدم های هوشمند دنیا از دقت های اولیه علمی برخوردار بود، به سرعت در می یافت که حیرت انگیز بودن استخدامم در تربیت مدرس و شگفت آور بودن اخراجم از آن دانشگاه در تیتر دوم رنج نامه ام بیان شده است که "آری! باورکردنی است که دانشگاهی در ایران یک استاد سرشناس بین المللی را به وطن بازگردانده و اسیر کوته نظری ها می سازدش و به همان دلایل اخراجش می کند.
پس از ارزانی کردن مشتی اهانت دیگر نسبت به من، ایشان 18 مورد از پرخاشگری های خود را فهرست کرد که در زیر فقط سه مورد اولیه آن را که نمونه خوبی هستند از برملا کردن واقعیت های نهفته در ورای آن همه هرزه درایی و صحنه سازی، مورد بررسی قرار می دهم:
1-    "من در سال 1368 ه. ش. و پس از طی دوره آموزشی دکتری جغرافیای سیاسی، و در رابطه با توسعه پژوهش رساله دکتری خود موفق به اخذ شش ماه فرصت مطالعاتی در خارج کشور از وزارت علوم و آموزش عالی وقت شدم. تصمیم گرفتم مدت سه ماه آنرا در مرکز استراتژیک لندن سپری کنم. قبل از آن با پروفسور کیت مکلاچلان در حاشیه همایش.....".
این ادعا عاری از حقیقت است چون 1- انستیتو مطالعات استراتژیک بین المللی لندن هیچ ارتباطی با دانشگاه لندن نداشته و دانشجو یا استاد فرصت مطالعاتی از رشته های جغرافیا نمی پذیرفت و نمی پذیرد. 2- در سال 1368 (1989) دکتر مک لاکلن Keith S. McLachlan هنوز عنوان پرفسوری را کسب نکرده و با انستیتو مطالعات استراتژیک بین المللی لندن هیچ گونه ارتباطی نداشت. 3- ما در دانشگاه لندن مرکز یا موسسه استراتژیک نداشتیم و ای کاش ایشان می دانست که "مکلاکلن" یک نام اسکاتلندی است که CH در آن "خ" یا "ک" تلفظ می شود نه "چ". 4- به احتمال، آنچه وی بدان اشاره دارد "مرکز مطالعات ژئوپولیتیک و مرزهای بین المللی در دانشکده مطالعات خاور و آفریقا شناسی دانشگاه لندن است که در سال 1986 (1365) به ریاست دکتر مک لاکلن و عضویت من در هیات مدیره آن تاسیس گردید و در سال 2002 از آن دانشکده به کینگز کالج منتقل شد. 5- دکتر مک لاکلن چند سال بعد از آن به رتبه پرفسوری رسید بی آنکه یک حافظ نیای انگلیسی جلوی پرونده ارتقائش را گرفته باشد. 6- آنچه دکتر حافظ نیایی که خود را یک شخصیت بین المللی می داند، در این ادعاهای رویایی توجه نکرد این است که هرگونه تقاضای کتبی یا شفاهی برای ادامه تحصیل یا فرصت مطالعاتی در مرکز یاد شده در هیات مدیره مطرح و مورد بررسی قرار می گرفت: و حقیقت این که تا تاریخ تماس تلفنی یاد شده آقای دکتر حافظ نیا، من حتی این نام را هم نشنیده بودم و قطعا این نام تا کنون از زبان پرفسور مک لاکلن جاری نشده است.
پس از ادعاهای بالا آقای دکتر حافظ نیا اقرار دارد که با من تماسی تلفنی برقرار کرد و در این تماس از من شنید که آمار و ارقامی جمعیتی را جمع آوری کند و این پیشنهاد سبب سوء ضن ایشان نسبت به من شد. من که هیچ موردی از این مطالب را به خاطر ندارم و اگر چنین پیشنهاد هایی را مطرح کرده باشم قطعا باید ناشی از شنیدن توضیحات ایشان باشد در زمینه موضوعی که می خواست با ما کار کند، ولی سوال از ایشان این است که اگر شما به دلیل بحث در لزوم تهیه اطلاعات آماری در موضوع مطالعاتی مورد نظر خودتان به مجتهدزاده سوء ضن پیدا کردید، لزوما باید آدم نادرستی باشید که در سال 1379 از همان فرد مشکوک تقاضای تدریس در تربیت مدرس را نمودید.
- در تلاشی رقت انگیز برای اثبات سوء ضن خود به بهای متهم کردن شادروان دکتر گنجی به عادت پلید "پارتی بازی" که دور از شان آن دانشمند برجسته بود که (به اقرار مکرر خود) می خواست بهترین دانشجوی خود را به محیط دانشگاهی ایران بکشاند، آقای دکتر حافظ نیا دو مورد از اسرار خود را بر ملا کرد: 1- یک اینکه ایشان مدعی شدند که پس از دیدن نوار ویدیویی سمینار "هویت ایرانی در آستانه قرن بیست و یکم" را که من در دانشگاه لندن برپا کردم.... چنین و چنان کردند. 2- دوم اینکه اقرار می کند که تهمت "بازنشسته شدنم در دانشگاه لندن" را ایشان ساخته و تحویل دانشگاه تربیت مدرس گذارد تا زمینه اخراج به موقع مرا از آن دانشگاه مهیا کرده باشد: 
- در مورد اول ایشان توضیح نمی دهد که چگونه آن نوار ویدیوئی را دید؟ در همان هنگام که سمینار یاد شده را در دانشگاه لندن برگزار کردم، به من اطلاع داده شد که منابع اطلاعاتی یا سپاهی ایران نوار ویدیویی مورد بحث را در تهران برای مشاهده خواص دولتی و اطلاعاتی مورد استفاده قرار دادند و آقای دکتر حافظ نیا باید توضیح دهند که ایشان جزو کدام دسته از خواص دولتی و اطلاعاتی و یا اطلاعات سپاهی ایران بودند که توانستند چنین نوار ویریویی محرمانه ای را مشاهده نمایند.
- در مورد دوم این که ایشان بدنبال جمله یاد شده نوشتند "البته این مصادف با بازنشستگی شما در لندن بود". این تهمت حیرت انگیز در دیدار فرورردین ماه 1390 آقای دکتر رنجبر، رئیس کنونی دانشگاه تربیت مدرس با من، از سوی ایشان نیز تکرار شد. در آن دیدار رئیس دانشگاه تربیت مدرس از من پرسید که آیا من بازنشسته دانشگاه لندن بوده یا هستم؟ من که روحم خبر از زمینه های این پرسش ناگهانی و خارج از موضوع نداشت، دانستم توطئه ای خرابکارانه در پشت سر این پرسش نهفته است. لذا توضیح دادم که "من هیچ گاه در زندگی در استخدام کسی یا موسسه ای نبوده ام که به درجه بازنشتگی نایل شوم. خدمت من در دانشگاه لندن همانند وضع کنونیم در دانشگاه شما قراردادی یا "پیمانی" بوده است. وانگهی شما بجای پرسش چنین مطلبی از من،این اختیار را دارید که از طریق اداره روابط بین الملل دانشگاه موضوع را از دانشگاه لندن بپرسید".
    این تهمت عوامانه علاوه بر دروغ بودنش به دلیل عدم استخدامم در هیچ موسسه ای در ایران و بریتانیا، بیان گر ناشی گری حیرت آور ایشان نیز می باشد که ندانسته است سن بازنشستگی برای مردان در بریتانیا 65 سالگی است در حالی که در سال های مورد بحث آقایان، سن من هنور به پنجاه نرسیده بود. آقایان بر اساس این وضعیت که در ایران افراد در سنین 30 و 40 هم می توانند خود را بازنشسته کنند مرتکب چنین تهمت نابخردانه ای شدند. آقای دکتر حافظ نیا با اقرار به این توطئه در نامه یاد شده اش به من، در عمل خود را به قول عوام لو داده و ثابت کرده است که از همان آغاز تلاش برای به استخدام در آوردنم در تربیت مدرس زمینه های اخراجم به بهانه "بازنشسته بودنم در دانشگاه لندن به هنگام استخدامم در تربیت مدرس" را نیز آماده نگاه داشته است.
 
2- در دروغی دست و پا شکسته تر آقای دکتر حافظ نیا مدعی شد: در سال 1389 یا 1388  ه.ش.... (به گمان منظور ایشان 1378 یا 1379 باشد) به مرحوم دکتر حسین شکوئی در گروه جغرافیای دانشگاه تربیت مدرس مراجعه کردم و خواستار بکارگیری شما در گروه شدم و نظر دکتر گنجی را گفتم. ایشان با همه احترامی که برای دکتر گنجی قائل بود بمن جواب منفی داد، و گفت: دکتر مجتهدزاده قبلا هم به خودم مراجعه کرده است و من با ایشان مصاحبه ای داشته ام و ایشان را از نظر علمی توانا نیافتم و ایشان حتی از وجود مجله جغرافیای سیاسی در انگلستان که از سوی پیتر تایلور و همکارانش منتشر می شود بی اطلاع بود.
 
- خوب است دروغ پرداز تناسب زمان و مکان در دروغ گویی را در نظر داشته باشد. در تاریخ یاد شده یکی – دو سال بود که شادروان دکتر شکوئی از مدیریت گروه آموزشی جغرافیا  کنار رفته بود و حافظ نیا نمی توانست به کسی که به ندرت در گروه دیده می شد برای استخدام من مراجعه نماید.
- چگونه می توان از قول یک آدم درگذشته دروغی به این بزرگی را گفت؟ من هرگز به کسی در ایران برای استخدام مراجعه نکرده و هرگز تقاضایی ننوشته بودم جز این که روزی در پائیز 1376 شادروان دکتر شکویی با من تماس گرفته و گفت به سفارش شادروان دکتر گنجی از من می خواهد که با ایشان دیداری کرده و برای بحث در اطراف امکان استخدامم با هم نزد ریاست وقت دانشگاه تربیت مدرس برویم. در دیدار با شادروان دکتر شکوئی در دفتر گروه آموزشی جغرافیای تربیت مدرس ضمن بحث های گوناگون، ایشان نظرم را در باره کار ژورنال جغرافیایی Geographical Journal، متعلق به انجمن سلطنتی جغرافیا Royal Geographical Society واقع در کنزینگتن گور Kensington Gore خواست. به ایشان توضیح دادم که این نشریه را خوب می شناسم چون محل دفتر آن در مسیر تردد مداومم به سفارت ایران قرار دارد. ولی این نشریه بسیار وزین و قدیمی بیشتر به مسائل محیطی و جغرافیای طبیعی می پردازد که چندان به کار ما (در جغرافیای سیاسی) نمی آید. (ضمنا پیتر تیلور و همکارانش هرگز ناشر این مجله جغرافیایی نبوده اند). پس از این گفت و شنود مختصر، ایشان با دفتر رئیس وقت دانشگاه تماس گرفته و گفت "دکتر مجتهدزاده که برای دیدار و بحث با رئیس دانشگاه دعوت شده است، هم اکنون در اینجا آماده این دیدار است". چند دقیقه پس از آن با هم به دفتر رئیس دانشگاه رفتیم و در اتاق انتظار رئیس دانشگاه بود که شادروان دکتر شکویی به من گفت "استخدام شما لزوما موکول به در دست داشتن تقاضا نامه ای از طرف شما است". از آنجا که من با نامه نگاری اداری در ایران آشنایی نداشتم، خود ایشان متن نسبتا مختصری را به من دیکته کرد. در دیدار با رئیس دانشگاه نیز همه بحث های وی با من کراوات زده از فرنگ برگشته در اطراف لزوم حفظ سنت های اسلامی در لباس پوشیدن گذشت و من به این نتیجه رسیدم که آن همه دردسر برای هیچ بوده است و موضوع را فراموش کردم و آن پرونده هم مختومه و رها شد.
- آقای دکتر حافظ نیا افسانه های شاخدار دیگری هم در رابطه با تقاضای ایشان برای استخدام من در دانشگاه تربیت مدرس سرهم نمود و مشکلاتی که ایشان با آن دست و پنجه نرم کرد، از جمله مخالفت رئیس دانشگاه و شادروان شکوئی و دیگران با استخدام من و دلاوری ها و از خود گذشتگی های ایشان در برابر آن مخالفت ها، ولی ظاهرا باید فراموش کرده باشد که در تاریخ 26/9/1387، پیش از دست به یکی شدن ایشان با سردار صفوی و صادق خرازی علیه من، در یاد داشتی کتبی و رسمی در پاسخ به استعلام رسمی مورخ 25 آذر 1387 من، ماجرای استخدام مرا در ورای همه این ادعاهای واهی چنین شرح داد:
"بسمه تعالی، همکار عزیز و استاد ارجمند جناب آقای دکتر مجتهدزاده – با سلام و احترام، تا آنجا که بنده بیاد می آورم، پس از مذاکره و موافقت جناب عالی مقرر شد ترتیبات اشتغال بکار شما در گروه جغرافیا برای تدریس در رشته جغرافیای سیاسی و نیز همکاری با مرکز مطالعات آفریقا فراهم گردد. برای تحقق این امر با جناب آقای دکتر سمنانیان رئیس محترم دانشگاه مذاکره نمودم و ایشان نیز پس از استماع توضیحات ارائه شده و نیز شان علمی جنابعالی موافقت نمود تا امکان استخدام جنابعالی را در دانشگاه فراهم آورد. ایشان انجام این کار را نمونه ای از همکاری دانشگاهی داخلی و خارجی و بهره گیری از وجود اساتید ایرانی دانشگاههای خارج تلقی نموده و برای پیشرفت علمی و آموزشی دانشگاه تربیت مدرس اقدامی مفید ارزیابی نمود... همکار شما امضاء"
 
در پایان این فحش نامه که فقط تاییدی است بر حقارت های شخصیتی نویسنده آن در زندگی، کار وقاحت بدانجا کشیده شد که مجتهدزاده مورد تهدید شدیدی قرار گرفته است که: در صورت نبوسیدن دست او و همدستانش (سرداران اخباری و صفوی): ایشان به "دادگاه صالحه مراجعه خواهد کرد برای دادخواهی از ستم ها"ی من !!! (کسی چه می داند؟ شاید منظور توطئه های مجتهدزاده باشد برای اخراج حافظ نیا از تربیت مدرس  و سرقت درسهای سردار صفوی در شهید بهشتی). ای کاش این کم مطالعه ای که خود اقرار دارد بدون مطالعه فکر می کند و در عین حال در خود ناچیز خود غرق شده است، روزی دریابد که در قیاس دشواری طرح شکایتم علیه وی و دانشگاه تربیت مدرس نزد مراجع حقوقی، از خدا می خواهم که او این موضوع را به دادگاه های صالحه کشانده و امکان دادخواهی من از ستم های او و سردار صفوی و دانشگاه تربیت مدرس را فراهم آورد و دادخواهی مرا در قبال توطئه ننگین اخراج من از آن دانشگاه به سامان حق و حقیقت و حقانیت رساند.




نوع مطلب : اخبار روز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :