تبلیغات
امـانت نـیـوز - رنج نامه دکتر مجتهد زاده - بخش چهارم
 
امـانت نـیـوز
سایت خبری و اطلاع رسانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : غلامرضا خاکپور
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما آقای روحانی در تحقق دولت اعتدال موفق خواهد بود؟





برچسبها
باید در سال های پایانی دهه 1360 یا سال های آغازین دهه 1370بوده باشد که روزی شخصی از تهران با من در لندن تماسی تلفنی حاصل کرده و خود را آقای محمد رضا حافظ نیا معرفی نمود. این شخص گفت که شماره تلفن مرا از آقای دکتر گنجی گرفته و با اجازه ایشان با من صحبت می کند، پس از ستایش فراوان از تالیفاتم در جغرافیای سیاسی و خلیج فارس، به ویژه کتاب من در باره "تنگه هرمز" که همان هنگام به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شده بود، خواستار کمک من شد برای ادامه تحصیلش در سطح دکتری نزد من در دانشگاه لندن. من وعده همه گونه کمک را دادم و دیگر از این شخص خبری نشد تا سال 1379 که او برای دعوت از من به دانشگاه تربیت مدرس در تهران به من مراجعه کرد. ایشان که مدعی است سپاه پاسداران خراسان را قبلا تاسیس کرده بود، ظاهرا در این مدت کمتر یا بیشتر از ده سال ایشان هم دانشگاه تربیت مدرس (یا جغرافیای سیاسی آن دانشگاه) را تاسیس کرد و هم دکترای خودش را در همان دانشگاه تکمیل کرد و هم در همان دانشگاه در سطح دانشیاری خدمت می کرد. ایشان در این ادعاهای قدرتمندی حتی دقت ندارد که گرفتن دکترا از دانشگاهی که خود تاسیس کرده است، به این معنی است که او درجه دکترایش را از خودش گرفته است.
سوم: علل دشمنی های دکتر حافظ نیا   

در جملاتی ساده و صادقانه باید علل دشمنی های علنی شده دکتر محمد رضا حافظ نیا را در تنگ نظری های ناشی از احساس خود بزرگ بینی کاذبی دانست که از نیل به رتبه استادی تمام و ریاست انجمن ژئوپولیتیک در چند سال اخیر به وی دست داده و حس «رقابت» ناشی از حسادت شدیدی را نسبت به من در ایشان برانگیخته است، قطعا با این امید که ابراز این دشمنی ها در ائتلاف با صادق خرازی و سردار صفوی علیه من، آزهای ایشان در به انحصار در آوردن آموزش و پژوهش جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک سریعتر به ثمر رسد.
در عین حال، صادقانه اقرار می کنم که اگر ناظری بر روابط ایشان با من ادعا کند که زور نپذیرفتن های من که ناشی از عادت به آزادگی است و معمولا در محیط های واقعا دموکراتیک پرورش می یابد، از عوامل تحریک کننده ایشان به چنین رفتاری نسبت به من بوده است، من این احتمال را رد نمی کنم. یکی از ویژگی های بارز در رفتار آقای دکتر حافظ نیا "ریاست طلبی" شدید ایشان است که در شرایط دموکراتیک نوعی "بیماری" شمرده می شود، ولی در فضای فرهنگ اجتماعی ایران ممکن است عادی به نظر آید. برای مثال، بر خلاف این حقیقت که در سال های اخیر مسولیت تیم جغرافیای سیاسی گروه جغرافیا در دانشگاه تربیت مدرس با خانم دکتر زهرا احمدی پور بوده است، این دکتر حافظ نیا بود که حتی اختیار آب خوردن را هم از آن بانوی باسواد و محترم گرفته بود. او همه امور گروه را زیر نظر انحصاری خود گرفته بود و در همه امور به سود نامشروع خود امر و نهی می کند. در آن شرایط ایشان همه درس های اصلی را به اختیار خود گرفته و دروس غیر اصلی را به عهده من و خانم دکتر احمدی پور واگذار می کرد. ایشان می کوشید بیشتر راهنمایی های رساله های دکتری و پایان نامه های کارشناسی ارشد که حاصل کننده پرداخت های کلان بود را به خود اختصاص دهد و همه امتیازها مانند سردبیری مجلات و تهیه سرفصل های دروس جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک در سطح وزارت علوم برای دانشگاه های کشور را، با مزد یا بدون مزد، ولی بارور کننده درآمدهای کلان جنبی، به انحصار خود در آورد.
در مقایسه این وضعیت ریاست طلبانه برای به انحصار درآوردن خود رشته و درآمدهای کلان از امور آن، من آدمی بوده و هستم مطلقا پایبند آزادگی به دلیل بی اعتنا بودن به پست و مقام و درآمدهای مالی آنچنانی و همیشه این ویژگی های شخصیتی خود را بر زبان جاری و بر همگان ثابت کرده و می کنم، و در عمل هم هیچ پست و مقامی که فراوان برایم پیش آمد، نپذیرفتم تا آزادگی فکری و رفتاری خود را به قید و بندهای مالی و مقامی که در ایران فراوان است محدود نکرده باشم. اگر ناظری بر روابط ما دو تن ادعا کند که آنچه من نام "آزادگی" را بر آن می گذارم، در حقیقت "سرکشی" من بوده است نسبت به ریاست طلبی های غیر منطقی امثال دکتر حافظ نیا، من این ادعا را هم رد نمی کنم، چون یکی از دلایل روی آوردن شغلی من به معلمی همین عدم اجبار در سرفرود آوردن در برابر امیال نادرست رئیس بالا دست است. و این خصلتی است که فکر می کنم به تفصیل در فصول اول این خاطراتم تشریح کردم. متاسفانه پس از یازده سال همکاری و هم نشینی، آقای دکتر حافظ نیا هرگز نتوانست این ویژگی های شخصیتی مرا درک کند تا دریابد که من به دلیل حس نیرومند بی نیازی گرفتار این احساس قاطع آزادگی شده ام و آدمی نیستم که در برابر ریاست طلبی های زورگویانه امثال وی تسلیم شوم. در این قیاس چگونه می توانم از شخصی مانند سردار دکتر رحیم صفوی که کمترین همکاری  و هم نشینی با من نداشته است، انتظار درک این وضعیت را داشته باشم که ایشان نمی توانند با اعمال زور و ظلم آدمی مانند مجتهدزاده را همانند جمع کوچک ستایشگران اجباری خود وادار نماید تا در برابر ریاست طلبی های زورکی و اهانت بار ایشان سر تسلیم فرود آورد. متاسفانه هر دوی این آقایان نتوانستند خوی همکاری و وفاداری شدید مجتهدزاده را که فقط از راه احترام متقابل در خدمت به وظایف علمی و اخلاقی تحریک می شود، به سود خود در توسعه آموزش و پژوهش دانش جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک در ایران تحریک نمایند. کسی چه می داند؟ شاید هنوزهم در اشتباه هستم که آیا واقعا هدف اصلی در ریاست و مدیریت امور آموزش دانشگاهی در فرهنگ اداری – اجتماعی عقب مانده ما توسعه علم و اخلاق و درست کاری است؟!
به هر حال، از هنگامی که آقای دکتر حافظ نیا، پس از نیل به رتبه استادی تمام و کسب مقام مشاورت شهردار تهران و نیل به مقام ریاست انجمن ژئوپولیتیک و در اختیار گرفتن مسؤلیت تدوین سرفصل های درسی در وزارت علوم، و به انحصار در آوردن سردبیری چندین فصلنامه علمی – پژوهشی، در عمل نشان داد که وجود "دکتر پیروز مجتهدزاده" را به عنوان چهره سرشناس جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک ایران مغایر سرآمد بودن فرضی خود می بیند. در این وضعیت بود که ابتدا ایشان تلاش فراوانی کرد تا مرا حتی به زور تهدید به عضویت انجمن خود در آورد، شاید از آن طریق هم که باشد ریاست خود را بر مجتهدزاده هم تحمیل نماید و انجمن یاد شده را به موقع، و با عضویت مجتهدزاده، تحویل سردار خود دکتر رحیم صفوی دهد. ولی آزادگی های مجتهدزاده، یا به بیان منفی، سرکشی های او در برابر حق کشی و قانون شکنی و بی اخلاقی خدایان انحصار آفرین در جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک طبیعتا آنان را وادار به علنی کردن دشمنی ها می کند، باشد که بتوانند این مانع به انحصار در آمدن آموزش و پژوهش جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک را از سر راه خود بردارند.
سوای مقاومت های علنی آقای دکتر حافظ نیا در مقابل تلاش هایم برای عرضه فلسفه و نظریات جدید و توضیح و اصلاح برخی اصطلاحات علمی قدیم تر که در ایران به نادرستی مصطلح شده اند: و صرف نظر از تلاش ایشان برای جلوگیری از انتشار کتب و مقالات علمی جدید من: و صرف نظر از تلاش های آشکار و پنهان ایشان در محدود کردن دروس من به درس هاس فرعی و غیر ضروری برای در انحصار داشتن درس هاس اصلی: صرف نظر از تحریک برخی از دانشجویان به یاغی گری در کلاس های درس من، ایشان به اقرار مکرر اولیای دانشکده نزد من، از عوامل اصلی جلوگیری تجدید قرارداد استخدامی من در دانشگاه ترییت مدرس بوده است. البته در باره تحریک برخی از دانشجویان به یاغی گری علیه من باید توضیح دهم که موفقیت آقای دکتر حافظ نیا در تبدیل دانشجویان به پادو های شخصی خود و یاغی نسبت به درس و کلاس من از حد دو یا سه تن از میان چند صد دانشجو در یازده سال فراتر نرفته است و این دو – سه تن هم برای همگان کاملا شناخته شده هستند و یکی از آنان در در دفاع از آن دگری در بحثی خصوصی که به هنگام رساندن من به منزلم در اتوموبیل خود داشت، اشاره کرد: "شما نمی دانید که آقای دکتر حافظ نیا برای وادار کردن دانشجویان به کرنش در برابر خود از چه شگرد هایی استفاده می کند". در پاسخ او گفتم: "من کاری به این حرف ها ندارم. آنچه برای من اهمیت دارد اینکه دانشچوی من در این برخوردها حرمت شخصیتی و شخصیت مستقل خود را از دست ندهد". من امروز سرافرازم که مستندا اشاره کنم که اکثریت غریب به اتفاق دانشجویانی که ما در این مدت در دانشگاه تربیت مدرس با آنها سر و کار داشتیم ضمن رعایت احترامات مرسوم، استقلال شخصیتی خود را حفظ کرده و مرا سربلند ساخته اند. علت عدم موفقیت آقای دکتر حافظ نیا در تبدیل همه دانشجویان به "پادو" های خود در روابط ارباب – رعیتی که ایشان ترویج می کنند، گرایش واقعی اکثریت قاطع این دانشجویان در دانشگاه های تربیت مدرس و شهید بهشتی با من سروکار داشته اند به علم آموزی و کسب شخصیت دانشگاهی بوده است که به جای درگیر شدن در دسیسه های گوناگون دار و دسته حافظ نیا برای کسب مشاغل تحمیلی دانشگاهی و پول های فراوان از منابع نامشروع، دنبال درس و تحصیل کمالات بوده اند و من به داشتن چنین دانشجویانی از اوایل دهه 1380 تا اوایل دهه 1390 بر خود می بالم. حتی در برابر پرسش اغلب آنان در زمینه پیوستن به "انجمن ژئوپولیتیک" همیشه گفتم که اگر برای شما نان و آبی مشروع در بر دارد حتما بپیوندید، ولی اجازه ندهید از شما به عنوان "پادو" و ابزار هورا کشیدن استفاده شود.
یکی از همین دانشجویان خوب پیشین که از همکاران مورد اعتماد کنونی هر دوی ما است، در مکاتبه ای الکترونیکی با من در باره یافتن علل خصومت های آقای دکتر حافظ نیا نسبت به من چنین شرح داد:
 
تنها انگیزه ای که می تواند ایشان را تا این اندازه درگیر کارهای یاد شده کند، دریافت درجه چهره ماندگار علمی در رشته جغرافیای سیاسی است که به نظر من شاید اصلی ترین عامل فعالیت های علمی ایشان باشد، هر چند داشتن مرجعیت علمی و همردیف قرار دادن خود با چهره های سرشناس این رشته در ایران از جمله دکتر میرحیدر و دکتر عزتی و حضرتعالی چیز پوشیده ای نیست و بارها در جمع های دانشجویی اظهار شده است.
 
البته منظور این دوست و همکار سلیم النفس ما در تشریح علل و انگیزه تلاش های آقای دکتر حافظ نیا به صورت بالا همان تایید نظر بقیه ناظران امر است در زمینه حسادت زیاد وی نسبت به من که منجر شده است به خود بزرگ بینی از حد گذشته ایشان و اینکه می خواهد به کمک سردار صفوی در کوتاه مدت با از سر راه برداشتن رقیب، کار انحصار در جغرافیای سیاسی ایران را برای خود و صفوی به سامان رساند و هم می خواهد از این طریق در درازمدت به مقام "پدر جغرافیای سیاسی" رسد و من واقعا در این طرز تفکر مانده ام که فرهنگ سیاسی - اجتماعی ما به چه روزی افتاده است که به جای تلاش برای شاخص شدن در مطالعات علمی از طریق بالا بردن کیفیات و ارزش تحقیقات و تالیفات، مانند پدر خواندگان خلیج فارس به چه دسیسه ها و بی اخلاقی ها توسل جسته می شود تا به عنوان "پدر" جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک خود را به جامعه دانشگاهی کشور تحمیل کنند. این افراد حتی استطاعت اندکی تامل را ندارند که آیا شادروان دکتر محمد حسن گنجی که در سال های آخر زندگی خود به عنوان "پدر مطالعات جغرافیایی ایران" مورد کرنش و سپاس جامعه ایرانی بود، از راه چنین دسیسه ها و بی اخلاقی هایی خود را به آن مقام رساند؟
 
استخدام حیرت انگیزم در دانشگاه تربیت مدرس 
باید در سال های پایانی دهه 1360 یا سال های آغازین دهه 1370بوده باشد که روزی شخصی از تهران با من در لندن تماسی تلفنی حاصل کرده و خود را آقای محمد رضا حافظ نیا معرفی نمود. این شخص گفت که شماره تلفن مرا از آقای دکتر گنجی گرفته و با اجازه ایشان با من صحبت می کند، پس از ستایش فراوان از تالیفاتم در جغرافیای سیاسی و خلیج فارس، به ویژه کتاب من در باره "تنگه هرمز" که همان هنگام به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شده بود، خواستار کمک من شد برای ادامه تحصیلش در سطح دکتری نزد من در دانشگاه لندن. من وعده همه گونه کمک را دادم و دیگر از این شخص خبری نشد تا سال 1379 که او برای دعوت از من به دانشگاه تربیت مدرس در تهران به من مراجعه کرد. ایشان که مدعی است سپاه پاسداران خراسان را قبلا تاسیس کرده بود، ظاهرا در این مدت کمتر یا بیشتر از ده سال ایشان هم دانشگاه تربیت مدرس (یا جغرافیای سیاسی آن دانشگاه) را تاسیس کرد و هم دکترای خودش را در همان دانشگاه تکمیل کرد و هم در همان دانشگاه در سطح دانشیاری خدمت می کرد. ایشان در این ادعاهای قدرتمندی حتی دقت ندارد که گرفتن دکترا از دانشگاهی که خود تاسیس کرده است، به این معنی است که او درجه دکترایش را از خودش گرفته است.
از سال 1377 بود که من از طرف دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران دعوت شده بودم تا به عنوان استاد مدعو، در محدوده دو ماه در هر نیمسال تحصیلی در آن دانشکده به تدریس جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک بپردازم. این کار در چهار نیمسال اول و دوم 1377 و 1378 تا 1379در آن دانشگاه ادامه یافت تا آن که آقای دکتر محمد رضا حافظ نیا در خواهش و تمناهای خود برای جلب همکاری من با دانشگاه تربیت مدرس وعده داد که این دانشگاه هیات ممیزه ویژه خود را دارد به آسانی می تواند وضعیت استخدام انتقالی مرا از دانشگاه لندن در سطح استادی کامل تثبیت کند. وی در توضیح دلایل این استخدام انتقالی از دانشگاه لندن اضاقه کرد: " قصد این است که با این کار تربیت مدرس می خواهد الگویی درست کند برای جلب مغزهای فرار کرده از کشور". در این گلستان وعده دادن های مفصل ایشان و باور کردن های صمیمانه من بود که ایشان از من خواست تا قراردادی را برای تدریس تمام وقت جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک، فشرده در محدوده همان مدت زمان، در دانشگاه تربیت مدرس امضاء کنم.
در دشنام دهی گستاخانه یازده صفحه ای اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 که برایم ارسال شد، این فرد ضمن انکار همه حقایق مستند در این رابطه، ادعا کرد که من مستقیما از سوی آقا دکتر گنجی تقاضای استخدام در تبیت مدرس را مطرح کردم و چون گروه جغرافیا و رئیس دانشگاه تربیت مدرس با این کار مخالف بود ایشان فداکاری ها به خرج داد تا استخدام مرا در آن دانشگاه واقعیت دهد. آقای دکتر حافظ نیا که به اقرار خود "تلاش می کند کمتر مطالعه و بیشتر فکر بکند"، در طرح این دروغ ها به یاد نیاورده است که در تاریخ 26/9/1387، پیش از دست به یکی شدن ایشان با سردار صفوی و صادق خرازی علیه من، در یاد داشتی کتبی و رسمی در پاسخ به استعلام رسمی مورخ 25 آذر 1387 من که برای دانشگاه تربیت مدرس صورت گرفت، چگونگی استخدام مرا ناشی از مذاکرات خود برای جلب موافقت من دانست که مورد استقبال اولیلی دانشگاه قرار گرفت. در آن اقرار نامه رسمی او چنین شرح داد که:
 
"بسمه تعالی، همکار عزیز و استاد ارجمند جناب آقای دکتر مجتهدزاده – با سلام و احترام، تا آنجا که بنده بیاد می آورم، پس از مذاکره و موافقت جناب عالی مقرر شد ترتیبات اشتغال بکار شما در گروه جغرافیا برای تدریس در رشته جغرافیای سیاسی و نیز همکاری با مرکز مطالعات آفریقا فراهم گردد. برای تحقق این امر با جناب آقای دکتر سمنانیان رئیس محترم دانشگاه مذاکره نمودم و ایشان نیز پس از استماع توضیحات ارائه شده و نیز شان علمی جنابعالی موافقت نمود تا امکان استخدام جنابعالی را در دانشگاه فراهم آورد. ایشان انجام این کار را نمونه ای از همکاری دانشگاهی داخلی و خارجی و بهره گیری از وجود اساتید ایرانی دانشگاههای خارج تلقی نموده و برای پیشرفت علمی و آموزشی دانشگاه تربیت مدرس اقدامی مفید ارزیابی نمود.................
                                                              همکار شما، امضاء، محمد رضا حافظ نیا"
 
در توافق هایی که آقای دکتر حافظ نیا به نمایندگی از طرف دانشگاه تربیت مدرس، با من حاصل کرد، قرار بر این شد که من به مدت دو ماه در هر نیمسال، به صورت فشرده تدریس نمایم تا فشرده بودن تدریس (ساعات کاری دو برابر) جبران چهارماه تدریس در هر ترم را بنماید ومن به عنوان مدرس «تمام وقت» آن دانشگاه خدمتم را آغاز نمایم. همچنین قرار بر این شد که بر اساس محاسبه وضعیت کاریم در سطح دانشیاری دانشگاه لندن، در سطح استادی کامل به دانشگاه تربیت مدرس منتقل شوم. این قول و قرارها بلافاصله به اجرا گذارده شد، و وضعیت من به عنوان مدرس «تمام وقت» به تصویب وزارت علوم رسید، ولی اولین حکمی که برایم صادر شد، حکایت از استخدام پیمانی در سطح دانشیاری پایه 15داشت. همچنین شایان توجه است که در همه قراردادهایی که با من امضاء گردید و همه حکم های صادره برای من در شرح وضعیت استخدامی روی «تمام وقت» بودن کارم در آن دانشگاه تاکید شده است.
در همان اوان انتقالم از دانشگاه لندن به دانشگاه تربیت مدرس روزی دکتر حافظ نیا مرا به هیات ممیزه دانشگاه که گویا خود آخرین روزهای عضویت در آن را می گذراند برده و به دبیر یا منشی هیات معرفی کرد و گفت ایشان همه کاره دانشگاه هستند و سرنوشت ترقی و ترفیع علمی من در دست ایشان خواهد بود. من که با نظام اداری ایران اصلا آشنایی نداشتم، از آشنایی با این خانم که حجاب اسلامی را در بهترین استاندارد آن، یعنی پوشاندن پیشانی و چانه، رعایت دارد خوشحال شدم و اطمینان حاصل کردم که این همه کاره دانشگاه علاوه بر داشتن مسؤلیت های قانونی اداری از تعهدات اخلاق اسلامی هم برخوردار است.
اوایل کارم در دانشگاه تربیت مدرس روزی یکی از دانشجویان در سرسرای دانشکده مرا متوقف کرد و پاکتی را بدستم داد و گفت: "چکی که در داخل این پاکت است حق التالیف شما است". گفتم: "حق التالیف کدام کارم و از کجا؟" دانشجوی یاد شده که شاید متوجه نا آشنایی من با این گونه سیستم آموزشی نشده بود که دانشجو مقاله می نویسد و پرداختی ها و امتیازاتش برای دریافت رتبه و پایه باید نصیب استاد شود، در کمال تعجب گفت: "این پرداختی مربوط به مقاله ای می شود که من نوشتم". پرسیدم: "مقاله را شما نوشتید پولش را چرا به من می دهید؟"او گفت: "مثل اینکه شما وارد به کارهای اینجا نیستید. در اینجا دانشجو باید مقاله بنویسد و استاد حق و حقوق آن را درو کند! شما کجای کارید در اینجا دانشجو به جای معلم کتاب هم می نویسد و....". همچو منی که در نظام های آموزشی دیگر کار و زندگی کردم و چنین مواردی را ندیده و با چنین مسائلی در نظام آموزش دانشگاهی پیش از انقلاب هم آشنایی نداشتم، طبیعی است که از شنیدن این مطالب دچار حیرت شدیدی شده بودم. لاجرم در نهایت صمیمیت و ساده دلی، ولی با عصبانیت زبان به اعتراض گشودم و چک مورد بحث را از پاکت خارج ساخته و پشتش را امضاء کرده و دادم به دانشجو و گفتم: "این چک حق خودت است، برو و آن را نقد کن". من در آن هنگام هنوز نمی دانستم که این کار متاسفانه در محیط دانشگاهی ایران متداول است و برخی از استادان که از داشتن تالیفات به اندازه کافی بی بهره هستند، از این طریق زحمت کشیده دانشجویان را به حساب خود گذاشته و بابت آن رتبه دانشگاهی گرفته و حق التالیف دریافت می کنند. بدیهی است که من با این سیستم بنا حق موافق نبوده و نیستم و هرگز حتی یک مقاله دانشجویی را که به نام من چاپ شده باشد در فهرست تالیفاتم در شرح حال مختصر یا سی وی CV خود منعکس نکرده ام:  کاری که جز ربودن سیستماتیک حق و حقوق دانشجویان ضعیف معنی دیگری ندارد.
نمی دانستم که صدای اعتراض من به آن وضعیت در دانشگاه طنین خواهد داشت. دیری نگذشت که آقای دکتر حافظ نیا شروع کرد به توضیح دادن و توجیه نمودن سیستم که برایم قابل قبول نبود و به ایشان گفتم که چگونه من باید به خود بقبولانم پولی را برای خود به مصرف برسانم که حاصل زحمت یک دانشجوی ضعیف با امکانات اندکش باشد؟ ایشان گفتند: این مقالات علمی و پژوهشی هستند که باید از پایان نامه یا رساله دانشجویان فارغ التحصیل استخراج شود و چون کار راهنمایی آن پایان نامه یا رساله با استاد است، لاجرم مقاله استخراج شده هم باید اول به نام استاد راهنما و بعد استاد مشاور و در آخر به نام خود دانشجو منتشر شود. یعنی چون نام اول در بالای مقاله نام استاد راهنما است،  لاجرم مسؤلیت کار و حق التالیف و امتیازات ناشی از آن هم باید به استاد راهنما تعلق گیرد. من که این توضیحات را به هیچ وجه موجه نمی دیدم گفتم: "ولی آقای دکتر شما برای راهنمایی پایان نامه ها و رساله ها مبالغ زیادی دریافت می کنید. این مبلغ ناچیز که صدها برابر کمتر از میلغی است که بابت راهنمایی دریافت می کنید، دیگر باید به خود دانشجو برسد". وقتی اضافه کردم که: "گذشته از همه این حرف ها، امثال من و شما با این همه تالیفات چه نیازی به چنین کاری داریم؟" ایشان سکوت اختیار کردند ولی من تازه متوجه شده بودم که چگونه است که این گروه از همکاران، مانند خود دکتر حافظ نیا و سرداران یاد شده در این فصل، مدارج ارتقاء و رتبه را به سرعت و بدون مطالعه و زحمت طی می کنند.
من در این جا دکتر حافظ نیا را متهم به اختراع این سیستم نمی کنم. ولی ایشان و یکی – دو تن از یاران و همکاران (زن و مرد) ایشان در جغرافیای سیاسی از این وضعیت حد اکثر سوء استفاده را بردند و به سرعت خود را به رتبه های عالی غیر واقعی رساندند. البته باید توضیح دهم که پس از رد کردن دو – سه مورد از این گونه "حق تالیف"، متوجه بی منطقی کار شدم و چون دیدم این اقدام به سود دانشجو نیست بلکه آن پول از جیب دیگران سر در می آورد، از رد آن خود داری و سعی نمودم سیستم را به این صورت اصلاح کنم که دانشجو این مقاله ها را به نام خود انتشار دهد و نام راهنما و مشاور کار را در قسمتی از توضیحات مقدماتی به عنوان مسولان دانشگاهی کار خود ذکر کند. این سیستم را به زحمت در یکی – دو مورد عملی کردم چون نشریات مربوطه خود را مجاز به اجرای پیشنهادم ندانستند. به همین دلیل امید فراوان دارم که وزارت علوم توجه کند که الگوی پیشنهادی من می تواند عدالت را در این کار برقرار کند و از نیل سریع السیر به مقام استادی افراد کمتر مطالعه کننده (به اقرار خود) مانند دکتر حافظ نیا و همدستانش همچون سردار دکتر صفوی و خانم دکتر پیشگاهی فرد و آمثال آنان جلوگیری شود.
به هر حال، موضوع این اعتراض در دانشگاه طنین انداخته بود چنان که در جلسه ای که همراه دکتر حافظ نیا با رئیس وقت دانشگاه، دکتر فرهاد دانشجو در باره پرونده ارتقاء من داشتیم، به هنگام خداحافظی، در حالی  که دکتر حافظ نیا از در خارج شده بود، دکتر دانشجو آهسته به من گفت: "من آن اعتراض شما را تایید می کنم". دیگر فرصتی پیش نیامد که بپرسم اگر درستی آن اعتراض را تایید می کنید، برای چه گامی جهت اصلاحش بر نمی دارید؟ این سوال را مطرح نکردم چون می دانستم چنین سوالی بیهوده است برای اینکه استادانی که خود را با تار و پود مقررات اداریی پیوند داده و شیره نظام اداری را می مکند، با ایجاد شبکه ای (مافیایی) از یاران در لابلای این درز و پیوند اداری از این مقررات سوء استفاده کرده و شرایطی درست میکنند که رئیس دانشگاه و وزیر علوم و خود نظام آموزشی کشور را یارای اصلاح کردن آن نمی ماند. و من در این نوشته توضیح خواهم داد که ایشان با گستردن شبکه یاد شده در درز و پیوند نظام آموزش عالی کشور چگونه توانسته است تعلیم و تدریس و تحقیق و انتشارات در جغرافیای سیاسی ایران را به انحصار خود در آورد.
در نوبتی دیگر در سال 1385 که مدت اقامتم برای تدریس را به سه ماه در هر ترم گسترش دادم، روزی دکتر حافظ نیا به من گفت که خانم دبیر هیات ممیزه از ایشان پرسیده است که آیا از وضع "حضور" من راضی است، و من که از مقررات اداری ایران هیچ سر در نمی آورم، در حیرت شدم که حضور و غیاب یک استاد دانشگاه چه ربطی می تواند به منشی یا دبیر هیات ممیزه داشته باشد، آن هم به صورت پرسش از همکار آن استاد نه از گروه آموزشی مربوطه؟ که به هر حال نمی تواند به اندازه آن همکار اسیر رقابت و حسادت نسبت به آن استاد باشد. از آن گذشته، چگونه است که دبیر هیات ممیزه دانشگاه تربیت مدرس پس از حصول اطمینان از رضایت آقای دکتر حافظ نیا از حضور تمام وقت من، پرونده ارتقاء مرا به دلیل "حضور غیر تمام وقت" متوقف می کند؟ آیا غیر از این است که حسادت های حقارت آمیز مانع از آن شد که در پاسخ سوال خانم دبیر هیات ممیزه ابراز رضایت شود.
در جریان مکاتبات سال 1386 با رئیس وقت دانشگاه (آقای دکتر فرهاد دانشجو) در اعتراض به رد غیر قانونی پرونده ارتقاء من به استادی کامل، اشاره به این رویداد ها کرده و خانم یاد شده را مقصر دانستم. من بی خبر بودم که این ناشی گری اداریم سبب تحریک گله و گذاری های سخت آن خانم نزد اولیای دانشگاه می شود و برخی از آنان مانند آقای دکتر رنجبر که آن هنگام معاون تامین نیروی انسانی دانشگاه بوده و بعدا به ریاست دانشگاه رسید را چنان تحریک کرد که پای ورقه عدم ادامه قرارداد استخدامی مرا آسان امضا کرد، بدون هیچ گونه مقاومتی در برابر فشارهای خرابکاران که معمولا متداول و مورد انتظار است: چنان که ریاست پیشین دانشگاه تربیت مدرس در برابر این فشارها برای اخراجم مقاومت کرده و حاضر نشد ورقه عدم تمدید قراردادم را امضا کند.
پیش از ادامه بحث باید اشاره کنم که این اواخر (1392) شنیدم یک دارنده رتبه استادی کامل مانند دکتر حافظ نیا ها و دکتر صفوی ها و دکتر پیشگاهی فردها برای راهنمایی رساله دکتری دانشجویان مبلغی برابر یا بیشتر از هشت تا ده میلیون تومان دریافت می کند بی آنکه کسی کار این راهنمایی های آنچنانی را زیر نظر گیرد که آیا درست انجام می شود، یا اینکه مانند آقای دکتر حافظ نیا مطالب سرداران صفوی و اخباری در اقدامات امنیتی شهری را ندیده به عنوان رساله دکترای جغرافیای سیاسی به تصویب دانشگاه می رسانند. تازه می فهمم چرا دکتر حافظ نیا و یک خانم و چند آقای همکار وی برای گرفتن راهنمایی رساله دکترای دانشجویان از سر و کول هم بالا می روند و برای دریافت این کار دست به هر بی اخلاقی می زنند.
در یک نوبت، آقای حسین پور، دانشجوی دکترای دانشگاه علوم و تحقیقات آزاد اسلامی که در سال 1390- 1389 راهنمایی رساله دکتری خود را به زور به من قبولانده بود، تعریف کرد خانم دکتر زهرا پیشگاهی فرد با توسل به تاکتیک ارعاب و تهدید به اخراج وی از دانشگاه، راهنمایی رساله وی را به خود و دکتر حافظ نیا منتقل نمود. بعدها شنیدم که  گروه آموزشی جغرافیای دانشگاه مربوطه متوجه این سرقت علمی  شد و حد اقل نزد من ادعا شد که برنامه تحصیلی آن دانشجو به دلیل این قانون شکنی دچار مشکلاتی گردید. همین آقای دکتر حافظ نیا علاوه بر اختصاص بیشترین تعداد راهنمایی رساله ها و پایان نامه های دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس به خود، از طریق شبکه "دوستان" ترتیبی داده است که در هر ترم راهنمایی چند رساله دکتری دیگر نیز در دانشگاه هایی که دوره دکترای جغرافیای سیاسی را دارند، به اختیار ایشان گذاشته شود، بی آنکه ایشان حتی فرصت یا توانایی علمی یک راهنمایی درست را داشته باشد: چنان که گروهی از دانشجویان ما در اشاره به راهنمایی های آنچنانی ایشان به طنز از اصطلاح "چاه نمایی" استفاده کرده و می کنند. همین وضعیت برای من روشن کرده است که ایشان در یک دوره زمانی چند ساله مختصر چگونه دکترای خود را از دانشگاه و گروه آموزشی گرفته است که مدعی تاسیس آنها است و چگونه به عنوان مدرس در همانجا استخدام شده و به درجه دانشیاری رسید و من خود شاهد چگونگی ارتقای مقامش به رتبه استادی تمام بوده ام.
از دو مقاله آی اس آی ISI (مقالات چاپ شده در فصلنامه های علمی و پژوهشی معتبر بین المللی) که ایشان می بایستی برای ارتقاء به سطح استادی تمام ارائه کند، یکی را من تحت عنوان زیر به نام خود و ایشان منتشر کردم.
Perspective on Caspian Sea Dilemma; an Iranian Construct, Eurasian Geography and Econiomic, Vol. 44, No. 8, 2003, Pp. 607- 616
در مورد دوم، چون کار اندکی به دراز کشید، ایشان به من گفت نیازی نیست زحمت بکشم چون خود ایشان مجله ای در گوشه ای از هندوستان پیدا کرد و دوستانش در آنجا مطلبی را به نام ایشان چاپ کردند و خانم دبیر هیات ممیزه هم آن مطالب را به عنوان مقاله علمی در فصلنامه ای آی اس آی پذیرفته است. دیگر آثاری که برای نیل به رتبه استادی تمام از حافظ نیا پذیرفته شد عبارت بود از یک سلسله مقالاتی که بیشتر آنها را دانشجویان موظف بودند به نام ایشان منتشر نمایند و چند کتاب که خود یا دانشجویانش به نام ایشان منتشر کردند و انتشار هیچ یک از آنها بر اساس داوری همطرازان نبوده است. ایشان به کمک آقای دکتر علیجانی (از شبکه یاران) موفق شد اجازه ندهد که انتشار آخرین کتابش "جغرافیای سیاسی فضای مجازی" که حتی عنوانش تناقض در کلام است، مورد داوری همطرازان دانشگاهی قرار گیرد. برای انتشار سریع السیر این کتاب وی تا آنجا پیش رفت که از همان طریق یاد شده کتاب داوری شده و در نوبت انتشار قرار گرفته من در باره "فلسفه ژئوپولیتیک" از نوبت خارج شده و کتاب داوری نشده وی به جایش منتشر گردد، آن هم تحت عنوان کاملا غلط "جغرافیای سیاسی فضای مجازی" چون اساس کار جغرافیای سیاسی فضای واقعی یا حقیقی است و نمی تواند در آن واحد به بحث فضای مجازی در نفی فضای واقعی بپردازد.
خود آقای دکتر حافظ نیا که به تاکید مکرر خود "تلاش دارد که کمتر مطالعه کرده و بیشتر فکر کند"، در گستاخی اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 گوشه دیگری از حسادت از کنترل خارج شده خود نسبت به وضعیت علمی مرا با این اقرار به نمایش در آورده است که در تلاش برای جلوگیری از انتشار کتاب فلسفه ژئوپولیتیک من توسط سازمان تدوین کتب درسی "سمت" برای مدیران آن موسسه استدلال کرد: "مجتهدزاده نگاه غیر علمی به ژئوپلیتیک دارد، و چیز غیر علمی جایش در دانشگاه نیست. من به ژئوپلیتیک نگاهی علمی دارم..." این تلاش های خفت بار سبب آشنایی گسترده ام با شرایط اسفناکی شد در نظام آموزش دانشگاهی ما و این که افراد چه آسان می توانند از راه دوست بازی، پارتی بازی و باند بازی حسادت های خود را به کار گرفته و کار پژوهش و آموزش دانشگاهی یک رشته علمی را بدون زحمت به انحصار خود در آورند. از آن جالبتر این است که این آقای دکتر حافظ نیا که به اقرار خود دانشگاه تربیت مدرس یا جغرافیای سیاسی آن را خود تاسیس کرده و در عمل مدعی است که دکترای جغرافیای سیاسی را خودش به خودش داده است و نه مراحل علمی ولای دنیای علوم جدید را تجربه کرده و نه بر زبان انگلیسی تسلط لازم را دارد، با چه دلیری؟؟؟ حتی می نویسد که "مجتهدزاده نگاه غیر علمی به ژئوپولیتیک دارد و لی من به ژئوپولیتیک نگاه علمی دارم". به استناد نوشته هایش، منظور این فرد کم مطالعه به اقرار خودش از نگاه علمی داشتن به ژئوپولیتیک عبارت است از ترجمه غلط اصطلاح انگلیسی popular Geopolitics به صورت "ژئوپولیتیک مردمی یا انسان گرا" است و سر هم کردن داستان های شگفت انگیزی در زمینه ژئوپولیتیک حقوق ضعفا در برابر اقویا و ژئوپولیتیک حسادت ها و رقابت ها میان فرزندان خانواده خودش و.... در حالی که اگر ایشان زحمت اندک مطالعه و یا مشاوره با افراد مسلط به زبان انگلیسی را به خود می داد در می یافت که منظور از Popular Geopolitics ژئوپولیتیک مردم پسند است که به طور معمول به بحث های روزنامه ای در مسائل ژئوپولیتیک اطلاق می شود.
به هر حال، آقای دکتر حافظ نیا که با اعتراضاتم علیه وضع موجود در رابطه با "انجام تالیف توسط دانشجو و دریافت حق التالیف و امتیازها توسط استاد" مواجه گردید، برای خنثی کردن این اعتراضات، با حوصله دست به دو کار زد: اول اینکه ترتیبی داد تا خانم دبیر هیات ممیزه دانشگاه تربیت مدرس از طریق ایشان مرا فراخوانده و تذکر دهد که "دانشگاه دارای مقرراتی است که باید رعایت شود". من ابتدا تعجب کردم که چگونه و بر اساس کدام مقررات می شود که در دانشگاهی کارمند هیات ممیزه عضو هیات علمی را به خاطر یک بحث انتقادی نسبت به نارسایی های سیستم احضار و توبیخ کند. ولی بلافاصله به یادم آمد که آقای دکتر حافظ نیا که دکترای خود را از تربیت مدرس گرفته و در عین حال خود را بنیانگذار یا از بنیانگذاران آن دانشگاه می داند، برای مدتی عضو هیات ممیزه آنجا هم بوده و شبکه یاران خود را در آنجا نیز گسترانده است، بدیهی است که آسان می تواند در مدیریت اداری هیات ممیزه نیز اعمال نفوذ کند. دوم اینکه ایشان چون همیشه از ممیزان آثار من برای نیل به رتبه استادی تمام بود، در ارزشیابی آثار من برای نیل به این رتبه تعدادی از مقالات دانشجویی را علیرغم میل و خواسته اعلام شده من ملحوظ کرد.  
 
نقش حافظ نیا در تعلیق کارم در تربیت مدرس
جالب توجه است که اشاره کنم حدود یک ماه پس از دور اول خاتمه دادن به خدمتم در دانشگاه تربیت مدرس در زمستان 1389، آقای دکتر حافظ نیا که از شدت خوشحالی توجه نکرد که ربودن همه مسؤلیت هایم در راهنمایی و مشاوره رساله های دانشجویان به دلیل ادامه کارم به صورت قرارداد حق التدریسی، خلاف اخلاق انسانی و مقررات دانشگاهی است، همه آن کارهایم را بسرعت ربوده و بین خود و یاران شبکه ایش تقسیم کرد. ولی در نوبت دوم و نهایی عدم تمدید قراردادم ایشان، انگاری که در این زمینه مورد توبیخ مقامات دانکده قرار گرفته باشد، تا شش ماه جرات نکرد که راهنمایی ها و مشاوره های دکتری و کارشناسی ارشد مرا چپاول کند.
از سوی دیگر، علیرغم به نمایش در آوردن این خوشحالی از اخراج من، همان هنگام که ایشان راهنمایی های رساله دانشجویان مرا چپاول می کرد، در جلسه ای که با شرکت همه اساتید گروه جغرافیا و در حضور دکتر اکبریان، رئیس دانشکده علوم انسانی آن دانشگاه و معاونانش تشکیل شد، ناگهان زبان به اعتراض نسبت به آن تصمیم گشود و با صدایی بلند و گله آمیز رفتار اولیای دانشگاه را در ممانعت چند ساله آنان از ارتقای من به رتبه استادی کامل و تصمیم به خاتمه همکاری من با آن دانشگاه مورد انتقاد شدید قرار داد. ایشان در این اعتراض ها و انتقادها، چند بار مطالبی را به این مضمون تکرار کرد که:
 
دکتر مجتهدزاده سال های زیادی است که در سطح بین المللی استاد مسلم رشته ما شناخته می شود و شما در اینجا از ارتقای رتبه او به سطح استادی ممانعت به عمل می آورید و بعد در یک وضعیت توجیه ناشدنی به خدمت او خاتمه می دهید. ما به او خیلی نیاز داریم و اگر او برود ما هم باید بساط تدریس و پژوهش خودمان را جمع بکنیم.
 
پس از بیان این اعتراض های محکم، ایشان جمله زیر را موکدا تکرار کرد:
 
من تعجب دارم که چرا دکتر مجتهدزاده همیشه منتقد، نسبت به این اقدامات خلاف اعتراضی نمی کند. با شناختی که از رفتار همیشه انتقاد آمیز او در مسائل دارم، فکر می کردم او در واکنش به این
اقدامات، دانشگاه را بر سر خود و همه ما خراب خواهد کرد.
 
این بیانات برای من چندان حیرت انگیز نبود، چون مدتی بود که توجه پیدا کردم در هر مورد که آقای دکتر حافظ نیا از من تعریفی کرد، در همان مورد مشکلاتی برایم درست شد. برای مثال پیش از انتقال فاجعه بار واژه گزینی جغرافیای سیاسی از خدمات من در فرهنگستان زبان و ادب فارسی به انجمن ژئوپولیتیک، ایشان در یکی – دو نوبت از خدمات من در این زمینه در فرهنگستان تجلیل کرد. یا اینکه در جلسه تیرماه 1391 ده تن از یاران و همکاران دانشگاهی ما با ایشان در مشهد، همان دوستان برایم نقل کردند که ایشان مدعی شد که "حراست دانشگاه قصد جلوگیری از شرکت (مجتهدزاده) در جلسه امتحان شفاهی ورودی دکترا (تیرماه 1391) را داشت ولی ایشان جلوی آنها را گرفت" که خلافش درست بود و..... این گونه مباحث کاملا وارونه شده که برای هر آشنایی با روحیات و رفتار ایشان گویای "هنر" کم نظیر وی است در وارونه جلوه دادن حقایق برای تبرئه خود از آن گونه اقدامات یا برای سود جویی های غیر اخلاقی. به هر حال، با شنیدن مطالب دل انگیز بالا در جلسه مدیران دانشکده و استادان گروه، در خطاب به ایشان و دیگر حاضران گفتم:
 
از محبت و توجه شما دوست و همکار عزیز صمیمانه تشکر دارم، ولی آقای دکتر و همکاران ارجمندم شما که از طریق رسانه ها صدای انتقاد هایم را فراوان شنیده اید، اگر دقت بفرمائید همیشه انتقادهای من مربوط به دفاع از منافع ملی در روابط خارجی کشورم بوده است. من هیچ گاه برای خودم و مسائل اجتماعی و اداری مربوط به منافع خود و خانواده ام حرفی نزده ام.
 
 البته در قبال این گفته ها باید توضیح دهم که هر گاه توطئه اهانت و تهدید نسبت به من از پرده برون افتد، درجا پاسخگویی می کنم تا جایی برای تولید عقده های مضر و گله و احساس انتقامجویی بعدی برایم باقی نماند. ولی چیزی که برایم در این برخورد بخصوص حیرت انگیز بود این که دکتر حافظ نیا چگونه چشم در چشم رئیس دانشکده و معاونینش و مدیر و استادان گروه که از شاهدان عینی تلاش های وی برای اخراجم بوده اند دوخته و این مطالب را سر هم کرد. نه تنها اولیای گروه آموزشی جغرافیا و دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس به گونه های مختلف مستقیم و غیر مستقیم به آگاهیم رساندند که ایشان سخت در تلاش پایان دادن به کارم در آن دانشگاه بوده است، بلکه حتی مخالفت شدید ایشان با تهیه نامه همکاران دانشگاهیم در اعتراض به اخراجم به آگاهی من رسید و به من گفته شد که در زمستان 1390 که کار امتحانات را پایان داده و برای تعطیلات میانترم به لندن رفتم آقای دکتر حافظ نیا دانشکده را مجبور کرد که بازگشتم به لندن را که طبق قول و قرار جدید استخدامیم با رئیس دانشگاه صورت گرفته بود به عنوان عدم حضور یا غیبتم از کار به اولیای دانشگاه گزارش کند. بر اساس همین گزارش بود که رئیس دانشگاهی که در مصلحت ندید به یاد آورد که عدم حضورم در ایام تعطیلات مطابق قول و قرار رسمی جدید با خود ایشان بود، دستور داد قرارداد پیمانی من از اول سال 1391 متوقف شود.
در نوبتی دیگر در سال 1389 که در تلاش برای جلوگیری از توطئه مجدد برای توقف مجدد پرونده ارتقاء من پس از رفع بهانه ده سال انتظار، درگیر طرح شکایاتی نزد رئیس وقت دانشگاه، آقای دکتر فرهاد دانشجو، بودم، روزی در تالار شکرانه (ناهارخوری دانشگاه) با آقای دکتر سمنانیان، رئیس دانشگاه تربیت مدرس به هنگام استخدام من در سال 1380 برخورد کرده و خواستم از ایشان شهادت بگیرم که ایشان شاهدند که آقای دکتر حافظ نیا با من آن قول و قرارها را گذاشته بود و.... هنوز این سخن به گوش ایشان نرسیده دیدم چهره اش درهم شد و زیر زبان زمزمه کرد: دکتر حافظ نیا!!!... دکتر حافظ نیا!!!... ما هرچه می کشیم از این آقای دکتر حافظ نیا می کشیم....، و هنوز جمله تمام نشده بود که روی از من برتافت و به سوی میز مورد نظر خود رفت.
در برخورد با دخالت داشتن در امر اخراج من از دانشگاه تربیت مدرس آقای دکتر حافظ نیا در گستاخی اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 نسبت به من، خود را به اصطلاح عوام این گونه لو داد که: "بهمین دلیل در این اواخر، وقتی از من پرسیدند، گفتم من دکتر مجتهد زاده و رفتار وی را تایید نمیکنم...". ولی ایشان توضیح نمی دهد اولیای دانشگاه که قصد اخراج مرا داشتند به چه دلیل با ایشان مشورت کرده و خواهان پی بردن به رضایت یا عدم رضایت ایشان نسبت به رفتار من بوده اند. آیا واقعیت این نبود که همان خانم دبیر هیات ممیزه بازهم با ایشان توطئه عدم رضایت دانشگاه از حضور و غیابم را شکل می داد تا نقطه پایانی بر کارم در آن دانشگاهگذاشته شود؟




نوع مطلب : اخبار روز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 دی 1393 05:47 ب.ظ
جناب دکتر شما الان دقیقا از چه کسی شکایت دارید،شما چشم خود را به این حقیقت بسته اید که آن کسی که می گویید نور چشم شماست هم لقبی را که یدک می کشد با همین روش بدست آورده است و در عرض دوهفته از مقام آجودانی به ژنرالی کل رسیده است؟ شما در کاخ شیطان کار کردید وشکایت پیش خدا می برید که حقوق من را نداده است،شما اگر خیلی خاطر خدا را می خواستید در کاخ شیطان چه می کردید؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :